حوِّا بودن
وقتی بعد از خواب کوتاه بعداز ظهر از پشت پنجره درخت رقصان را در باد تماشا می کنم و به سمت تو می چرخم تا برایت یک فنجان چای .... گمان میکنم هستی صبح ها که دستانم پرده را کنار می زند و آفتاب روی فرش می غلتد رو به تو می کنم تا بگوبم "صبح بخیر... گمان میکنم هستی ظهر ها ، عصر ها، بعد از ظهر ها. به چیزی می اندیشم و نا گاه به تو می نگرم: امروز گلدان گل شمعدانی را .... می دانی صبح یک کبوتر سفید... آن دخترک توی فیلم.... شبها اما خوشبخت ترم دیگر رویایی نیست چشمانم را می بندم و در را برایت باز می گذارم تکه های لباس آویخته بر رخت آویز سفید رنگ در رنگ می رقصند وقتی که تو از پشت پنجره نشسته در میان دکمه ها و کاغذها آه می کشی آزادی را. با بهتی همراه بود. انگار که رستاخیزی باشد. بهار. به ار. به آر. آفتابگردانها کنار پرچین میدرخشند زیر تابش خورشید، لم دادهاند بیماران، زنان،گرم کارند در کشتزار،ترانه خوان. آوای ناقوسهای صومعه میآمیزد در صداشان. پرندگان برایت از افسانههای دور میگویند، ناقوسهای صومعه طنین میاندازند در افسانهها. آنان امروز عصارهء انگور قهوهای را میگیرند. آدمی آن هنگام شاد و آرام مینماید. آنان امروز عصارهء انگور قهوهای را میگیرند. درهای مرده شورخانه چهارتاقند و رنگ شده با آفتاب به زیبایی. مجله ادبی کلک .شماره ۵۱ ترجمه: علی عبدالهی بود.چقدر دستهایش بزرگ بود .مرا تاب میداد و سرمای بهمن از لابلای پالتوی سیاهم بیرون می ریخت. از آن روزهابود. همان روزهایی که احساس میکنی هوا، آب، زمین ، مردم، هیاهوی شهر و تو باهم یک پازل می سازید. و اگر تونباشی یک تکه کم است. آخ چقدر احساس خوبیست وقتی همانجایی هستی که جای توست . تابحال همانجایی بودی که باید باشی؟ امتحان کن
| Design By : Night Melody |


