تبليغاتX
حوِّا بودن


حوِّا بودن

گمان می کنم هستی

وقتی بعد از خواب کوتاه بعداز ظهر

از پشت پنجره

درخت رقصان را در باد تماشا می کنم

و به سمت تو می چرخم تا برایت 

یک فنجان چای ....

گمان میکنم هستی

صبح ها

که دستانم پرده را کنار می زند

و آفتاب روی فرش  می غلتد

رو به تو می کنم تا بگوبم "صبح بخیر...

گمان میکنم هستی

ظهر ها ، عصر ها، بعد از ظهر ها.

به چیزی می اندیشم و نا گاه به تو می نگرم:

امروز  گلدان گل شمعدانی را ....

می دانی صبح یک کبوتر سفید...

آن دخترک توی فیلم.... 

شبها اما خوشبخت ترم

دیگر رویایی نیست

چشمانم را می بندم 

و در را برایت باز می گذارم

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 10:38 بعد از ظهر توسط بهار| |

در آفتاب ظهر آخرین روز فروردین

تکه های لباس

آویخته بر رخت آویز سفید

رنگ در رنگ می رقصند

 وقتی که تو از پشت پنجره

نشسته در میان دکمه ها و کاغذها

آه می کشی

آزادی را.

نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 9:8 بعد از ظهر توسط بهار| |

این روزها آمدن بهار باورش برایم  سخت است وباور زمستان، سخت ساده است.امسال آمدن بهار برایم

با بهتی همراه بود. انگار که رستاخیزی باشد.

بهار.

به ار.

به آر.

                                   

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 6:44 بعد از ظهر توسط بهار| |

 

آفتابگردانها کنار پرچین می‏درخشند زیر تابش خورشید،

لم داده‏اند بیماران‏، زنان،گرم کارند در کشتزار،ترانه خوان.‏

آوای ناقوسهای صومعه می‏آمیزد در صداشان.

پرندگان برایت از افسانه‏های دور می‏گویند،

ناقوسهای صومعه طنین می‏اندازند در افسانه‏ها.

آنان امروز عصارهء انگور قهوه‏ای را می‏گیرند.

آدمی آن هنگام شاد و آرام می‏نماید.

آنان امروز عصارهء انگور قهوه‏ای را می‏گیرند.

درهای مرده شورخانه چهارتاقند و رنگ شده با آفتاب به زیبایی.

مجله ادبی کلک .شماره ۵۱

ترجمه: علی عبدالهی

نوشته شده در پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 12:18 بعد از ظهر توسط بهار| |

امروز من برای زندگی دوست داشتنی بودم  و زندگی مرا با دستان شهر درآغوش گرفته

 بود.چقدر دستهایش بزرگ بود .مرا تاب میداد و سرمای بهمن از لابلای پالتوی سیاهم

بیرون می ریخت. از آن روزهابود. همان روزهایی که احساس میکنی هوا، آب، زمین ،

 مردم، هیاهوی شهر و تو باهم یک پازل می سازید. و اگر تونباشی یک تکه کم است.

 آخ چقدر احساس خوبیست وقتی همانجایی هستی که جای توست . تابحال

 همانجایی بودی که باید باشی؟ امتحان کن

نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 8:7 بعد از ظهر توسط بهار| |

Design By : Night Melody